خبری تحلیلی سال زولوف – اخبار > غذا در نبرد با خستگی و روزمرگی

۲۱ دی ۱۳۹۶ سال


… زعفران می سابم و پیاز خرد می کنم و مایه کتلت هم می زنم و به مادربزرگ و مادر و خاله ها و همه زنان دور و برم فکر می کنم که چقدر آشپزی شان با حوصله و طمانینه بود، که چقدر برای آشپزی، از عاطفه و احساسشان مایه می گذاشتند و به آشپزی عشق می ورزیدند و غذایی که سرِ میز می آوردند، ترجمه شفاف «دوستت دارم» بود و همین محبت و توجه، برخی غذاها را برایمان متفاوت می‌کرد؛ طوری که با دیدن و بو کشیدن و میل کردنشان، نه‌تنها سیر می‌شدیــم، بلکه خوشحال و آرام و امیدوار هم می‌شدیم و انرژی جسمی و روحی خاصی می گرفتیم برای کارهای مهم زندگی. پرونده جمع‌وجــور امروز، مجموعه‌ای از یادداشت‌های خودمانی نویسنده‌های زندگی‌سلام درباره غذاهای الهام‌بخش و متفاوت زندگی‌شان است. با ما همراه باشیــد.

در ستایش کوفته؛ نزدیک‎ترین غذا به سرشت بشر!


الهه توانا- لابد شنیده‎اید می‎گویند عناصر تشکیل‎دهنده بدن انسان، همان‎هایی است که در طبیعت وجود دارد؛ یعنی هیدروژن، کلسیم، روی و سدیم، بین ما و زمین و آسمان مشترک است. اصلا شاید برای همین اشتراکات هم هست که ما غیر از کره خاکی‎مان جای دیگری دوام نمی‎آوریم. حالا می‎خواهم نتیجه کشف جدیدی را به سمع و نظرتان برسانم؛ بدن ما غیر از عناصر گفته‎شده از مقدار معتنابهی نخود، برنج، سبزی معطر، گوشت چرخ‎کرده و رب گوجه فرنگی تشکیل شده‎است. شاید تعجب کنید اما اگر غیر از این باشد، این همه تعلق خاطر جمعی به جناب «کوفته» چه توجیهی دارد؟ چرا اگر مدتی از کوفته دور باشیم، احساس ضعف و حتی غربت به ما دست می‎دهد؟ چرا شاعر گفته «هوا را از من بگیر، کوفته‌ام را نه»؟ استدلال دیگری که شباهت بشر و کوفته را ثابت می‎کند، لزوم «ورزخوردگی» است! شنیده‎اید می‎گویند گِل طرف –دور از جان شما- خوب لگد نخورده؟ در اصطلاح یعنی خوب تربیت نشده و احتمالا خرده شیشه‎ای هم دارد. کوفته هم دقیقا همین است؛ یعنی صِرف داشتن نخود و گوشت و برنج کفایت نمی‎کند؛ مایه‎اش خوب ورز نخورد، فقط ظاهرش به کوفته می‎ماند و عطر و طعمش خریدار ندارد. کوفته حتی مثل آدمیزاد به عشق و توجه نیاز دارد؛ سرسری و بی‎حوصله با او رفتار کنی، چیز به‎دردبخوری تحویل جامعه (در این‎جا منظور جمع گرسنگان است) نخواهی‎داد؛ یا شل و وارفته از آب درمی‌آید یا سفت و چغر. حالا اگر بخواهیم کمی چاشنی روان‌شناسی هم به ماجرا اضافه کنیم، باید بگویم که ریشه ارادت من و خیلی‎های دیگر به کوفته –غیر از عطر و طعمش- احتمالا از آداب و رسوم خاص خوردنش ریشه می‎گیرد؛ کوفته را همان‎طور که نمی‎شود باعجله پخت، هول‎هولکی و ساندویچی هم نمی‎شود خورد؛ حتما باید سفره‎ای پهن باشد و خورندگان، آرام و صبور دست به غذا ببرند. در خاطرات شخصی من، دور سفره‎ای که مزین به کوفته است گوش‏‎تاگوش مهمان نشسته‎؛ شاید برای این‎که کدبانوی خانه می‎خواسته زحمت پختن این غذا را با رحمت آمدن مهمان به خانه‎اش جبران کند. این تصویر دوست‎داشتنی به ‏علاوه لذت تماشای حرکات دست مادرم موقع ورز دادن و پیچیدن و چیدن کوفته توی قابلمه، دلایلی است که کوفته را به غذای الهام‎بخش من بدل کرده‎است. خلاصه آن‎که احترام قورمه و قیمه واجب، انواع کباب هم روی چشم ما جا دارد اما کوفته جور دیگری عزیز است. پس حرمتش را نگه‎دارید؛ زحمتش را به جان بخرید، لذت خوردنش را با عزیزانتان شریک شوید، ربش را کم و زیاد نکنید، برنجش را به قاعده نرم کنید تا در جریان پخت یکهو قد نکشد، جز با نان سنگک و سبزی تازه میل نفرمایید، جلوی رویش از فست‎فودجات حرف نزنید تا به ساحت مبارکش برنخورد و همه کوفته‎ها را هم آلوچپان نکنید، شاید یکی آلو دوست نداشته‎باشد!


 


 

گره خوردن سرنوشت ما با آبگوشت و رفقایش


سید مصطفی صابری- غذای الهام بخش غذایی است که فقط جسم را سیر نمی کند، حس و حال روحت را هم تکان اساسی می دهد و در حالی که دمغ و بی حوصله ای، دستت را می گیرد و یک‌جورهایی افق های روشنی از زندگی، پیش رویت ایجاد می کند. چرا سینما رفتن و تماشای یک فیلم خوب، حس و حال آدم را عوض می کند؟ چون همه جا تاریک می شود و برای حدود دو ساعت، تمام توجهت روی تنها نقطه روشن سالن، یعنی پرده سینما متمرکز می شود. سینما یعنی دو ساعت کنده شدن از روزمرگی ها و چشیــدن تجربه هایی که در حالت معمول ممکن نیست. غذا خوردن هم می تواند تجربه ای مشابه باشد. زوم کنی روی ظرف آبگوشت، خوب و با دقت نان را ترید کنی، باحوصله گوشت را بکوبی، با دقت یک برش خوشگل از پیاز را جدا کنی و همه این‌ها را با کمی ترشی میل کنی! خب همه‌اش یعنی دور شدن از استرس. آبگوشت را اگر با احترام به آیین اش بخوری، دوست داری دست بیندازی دور گردن قناری ها و شعر بگویی در وصف زیبایی‌های طبیعت! جگر را اگر با حوصله از سیخ بکشی بیرون و بگذاری لای نان داغ، بعدش دوست داری فیلم ماندگار «مادر» علی حاتمی را تماشا کنی. حتی پاستا را هم اگر با تمرکز بخوری، خوب چنگال را بندازی روی پاستا و سعی کنی نسبت بین پاستا و چیکنش را رعایت کنی، حالت آنقدر خوب است که دوست داری بروی یک رُمان خارجی جالب بخوانی. در عوض غذا خوردن سر کار، غذا خوردن هنگام تماشای فیلم و اخبار، غذا خوردن در رستوران های شلوغ، غذا در رستورانی که منویش قیمت ندارد و مدام باید استرس صورت حسابت را داشته باشی و از همه مهم تر، خوردن چند نوع غذا که در نهایت نفهمی مزه دهانت چیست و چه خورده ای، نه‌تنها الهام بخش نیست، بلکه حرص‌درآر است! مخلص کلام خوب فکر کنید، غذای الهام بخش زندگی تان را پیدا کنید و وقتی دردسرهای زندگی آوار شده روی کله مبارکتان، با خوردن آن غذای الهام بخش وارد خلسه ای شیرین شوید که شما را از همه چیزهای بد دور می کند. 


 

یادگیری درس زندگی از سفره!


مجید حسین زاده- دیدن غذای مورد علاقه سر سفره ناهار یا شام به تنهایی می‎تواند تمام خستگی ام را برطرف کند. حالا اگر این غذا به زیبایی تزیین شده باشد و مخلفات هم داشته باشد که دیگر جای هیچ حرفی باقی نمی‎گذارد و روح و روانم بیشتر شاد می شود! برای من خیلی فرقی نمی‎کند که ناراحت باشم یا خوشحال، خسته یا سرحال، بی‎اعصاب یا با اعصاب، چراکه در همه این حالت ها دیدن سفره ای که همه چیز آن مرتب جانمایی شده است و کمی خلاقیت در آن دیده می شود، حس ابتدایی ام به غذا را آن قدر مثبت می کند که برای لحظاتی، خود غذا را فراموش می کنم. شاید خنده دار باشد اما نظم چیدمان سفره، همیشه مشوق من برای منظم تر بودن است. روی همین حساب، بیشتر از غذا، آن چه که می‎ تواند حال من را سر سفره بهتر کند، مخلفات بی نظیر غذاهاست. راستش خیلی فرق نمی‎کند ناهار یا شام چه باشد؛ از نیمرو و کتلت بگیر تا غذاهای خورشتی، پیراشکی و …. مهم این است که در کنارشان، بوی ریحان به مشامم برسد و سالاد شیرازی، ترشی‎جات و دسرها هم به چشمم بخورد. این مخلفات در کنار هر غذایی، فضا را برای من هیجان‎ انگیز می‌کند و امید به زندگی را دو برابر بیشتر! این جور وقت هاست که با خودم عهد می بندم توجهم به جزئیات زندگی را بیش از پیش معطوف کنم، چراکه شاید بی اهمیت یا کم اهمیت به نظر برسند اما تاثیرشان بسیار عمیق است و ممکن است نتیجه یک عمل را ۱۸۰ درجه تغییر دهد. از تجربه من درس بگیرید، بیایید از این به بعد کمی با دقت به سفره و محتویات‌اش نگاه کنیم، بیشتر لذت ببریم و شادتر باشیــم.


 

سیرابی یا کدو؛ مسئله این است!


مهین ساعدی- نمی‌دانم شما هم تا به حال به ابعاد دیگری که غذاها غیر از مسئولیتِ سیر کردن شکم مان دارند، فکر کرده‌اید یا نه؟ به نظر من غذا و خوراکی‌ها می‌توانند جادو کنند و مثلا درست در همان لحظه‌ای که احساس می‌کنید همه چیز به هم ریخته و تمام شده، یک دسر سرد و خوشمزه می تواند به شما امید و انگیزه دوباره بدهد تا از نو شروع کنید! به نظر همسرم، هرآدمی غذای مخصوص به خودش را دارد، غذایی که نشان می‎دهد او چه‌جور آدمی است و چه اخلاق‌هایی دارد! چه زمانی حالش خوب است وچه زمانی بی حال و حوصله. از نظر او غذا می‌تواند مثل یک مُسکن قوی و آرام‌بخش باشد، می‌تواند مثل یک اثر هنری الهام بخش و در عین حال با دوری و نبودنش، عامل بی‌اعصابی‌هایت هم باشد! و دقیقا به همین دلیل، در دومین جلسه آشنایی‌مان، خیلی محکم و جدی پرسید: «غذای مورد علاقه شما چیه؟» هنگ کردم و منی که همیشه برای هر سوالی، جوابی در آستین دارم، چند دقیقه ساکت ماندم. اما از آن جــا که من هم شبیه همسرم فکر می‌کنم، واقعا برایــم انتخاب بین «خورشت کدو سبز» با نان سنگک تازه و سبزی خوردنِ پر از ترخون و«سیرابی» و فلفل سیاه فراوان، کار سختی بود. از یک طرف وقتی ناراحت یا عصبی‌ام، فقط خورشت کدو سبز و سبزی‌های تازه، به خصوص تربچه عزیز آرامم می‌کند و از طرف دیگر هم وقتی خوشحالم و بین ابرها سیر می‌کنم، دلم سیرابی می خواهد! دو غذا، یکی مرهــم غم ها و دیگری همراه شادی‌ها و انتخاب بین این دو که هر کدام به نوعی مدهوش کننده اند، چقدر سخت است. جدا از محبوب بودنِ یک غذا برای یک فرد، من فکر می‌کنم عوامل دیگری هم در الهام‌بخش و دلچسب بودن غذا تاثیرگذار است. مثلا برای من، «تنهایی غذا خوردن» لذت دیگری دارد، چون کدو را باید با صبوری خورد، نرم ترین بخش نان را انتخاب کرد و به نسبت مساوی سبزی و کدو لقمه گرفت که مبادا طعم هرکدام بر دیگری چیره شود. خوردن سیرابی هم آدابی دارد؛ این که کلی مسیر طی کنی برای رسیدن به طباخی مورد علاقه ات تا «اکبر» آقا برایت در آن کاسه های چینی گل سرخ زیبایش سیرابی بکشد و بعد با نان‌سنگک و لیموترش، میل کنی! وای که نمی دانید چه لذتی دارد! 


منبع: خراسان

دانلود آهنگ مسعود صادقلو ما به هم میایم